تبليغاتX
معلم و جامعه

معلم و جامعه

نگاه یک معلم به جامعه، فرهنگ، سیستم آموزشی و .....

نمی‌دانم چرا ولی من معلمان ابتدایی را خیلی معلم‌تر می‌دانم تا معلمان دوره‌ی راهنمایی و دبیرستان. معلم ابتدایی یک جور خاصی معلم است معلم بودن با تمام قوا. همین الآن بعد از گذشت سالها می‌توانم چهره‌ی معلمان ابتداییم را در ذهنم تصور کنم. سال اول آقای پژمان، سال دوم و سوم آقای جوان، سال چهارم خانم جانسپار و سال پنجم آقای زنبورچی. مهربانی ها و زیبایی روح آقای پژمان را در اولین روز مدرسه نوشته ام و با یاد او هر موقع به هفت سالگی برمی گردم و شعرهای زیبای فارسی سال اول ابتدایی که با شیطنت ها و شادی های کودکانه گره خورده است.

 از معلمان دوره راهنمایی و دبیرستان تصویری به شفافیت دوره‌ی ابتدایی ندارم به غیر از چند نفر که اندکی شاخص بودند. مثل ناظم دوره‌ی راهنمایی که نامش یادم نیست ولی عینک دودی می‌زد و وقتی عینکش را درمی آورد دائما پلکهایش را پشت سرهم باز و بسته می‌کرد نوعی تیک داشت و شاید به همین خاطر کمتر عینک دودیش را درمی‌آورد.

 تصویر کمرنگی از خانم معلم علوم سوم راهنمایی در سال اول انقلاب در ذهنم دارم شاید به این علت که گفت در برگه‌ای نظرتان را در باره‌ی من بنویسید و من نوشته بودم که شما بین دانش‌آموزان تبعیض قائل می‌شوید و او عصبانی شد و نیم ساعتی خواست خودش را تبرئه کند و چه تلاشی داشت تا نویسنده را پیدا کند و من چه دلهره‌ای داشتم که نکند مرا بشناسد.

ناظم دیگر مدرسه‌مان آقای باهری را هم به خاطر می‌آورم شاید به دو علت یکی اینکه هر وقت عصبانی می‌شد خطاب به دانش‌آموز خاطی می ‌گفت: «تولکی» به زبان فارسی یعنی روباه! یک علت دیگر اینکه در سالن مدرسه روی مقوای سفید رنگی نام کتابهای موجود در کتابخانه‌ی مدرسه را نوشته بودند. تعداد کتابها احتمالا از صد جلد بیشتر نبود. باید نام کتاب را به آقای باهری می‌گفتیم و او یک هفته کتاب را به امانت می‌داد. هر روز که از مقابل آن لیست می‌گذشتم نام یک کتاب کنجکاوی مرا برمی‌انگیخت. نام کتاب بود «سگ سیرک». خیلی خجالتی بودم و جرات نمی‌کردم پیش آقای باهری بروم و بگویم آن کتاب را به من امانت دهد. بالاخره یک روز در یک وقت زنگ تفریح یا ورزش منتظر شدم تا اطراف آقای باهری کاملا خلوت شد. با ترس و خجالت به پیشش رفتم و گفتم من یک کتاب می‌خواهم، نام کتاب را پرسید، گفتم: «سگ سیرَک» با تعجب به من نگاه کرد و گفت: چی؟ دوباره نام کتاب را تکرار کردم، آقای باهری گفت نام کتاب «سگ سیرک» است. یعنی ر و کاف ساکن. خیلی خجالت کشیدم آخر من در تلفظ کلمه‌ی «سیرک» روی حرف ر فتحه گذاشته بودم. واقعیت این بود که من تا آن موقع اصلا تلفظ آن کلمه را نشنیده بودم و علت خواست آن کتاب هم آن بود که می‌خواستم بدانم اصلا «سیرک» یعنی چه؟ و یک سگ آنجا چکار می‌کند. عاقبت هم آن کتاب را نتوانستم بخوانم چرا که یکی دیگر آن را برده بود و بعد از آن هم دیگر سراغش نرفتم ولی هم امروز هم وقتی تلویزیون تصاویر «سیرک» را نشان می‌دهد همیشه به یاد آن بلاهت خودم می‌افتم.

 دو سال افتخار شاگردی آقای «سیمایی» بسیار عزیز، دبیر زبان انگلیسی در دوره دبیرستان را داشتم. شخصی بسیار مودب و فرهیخته به تمام معنی. بسیار کاردان و با روش تدریس بسیار عالی. در وسط تدریس می دانستی که هر لحظه ممکن است مطلب چند دقیقه قبل را از تو سوال کند، اگر بلد نمی شدی چیزی نمی گفت اما جوری رفتار می کرد که خودت شرمنده می شدی، پس مجبور بودی تا پایان حواست جمع باشد و همیشه یادداشت برداری و همین یادداشت ها را دوباره که می خواندی درس را کاملا یاد می گرفتی.

آقای «جوانبخت» هم بسیار باسواد بود. کتاب دانش اجتماعی و جامعه شناسی فقط بهانه ای برایش بود تا سخن از مطالب بسیار عمیقی بگوید که بعضی از آنها را به زحمت هضم می کردیم. خیلی به صداقت و امانت تاکید می کرد و حتی یک بار اوراق امتحانی را به ما داد و گفت انتظار دارد به همدیگر یا به کتاب نگاه نکنیم و خودش از کلاس بیرون رفت. تا آن زمان کسی اینگونه با ما رفتار نکرده بود. به غیر از معدودی هیچکس به کتاب یا ورقه دوستش نگاه نکرد و حتی بعضی ها نمره کم گرفتند اما از سخن آقای «جوانبخت» سرپیچی نکردند.

یادش بخیر آقای «صالحی» دبیر ادبیات با آن صدای صاف و رسا به شعرها زیبایی می بخشید. شنیدم هنوز هم تدریس می کنند. خوشا به حال دانش آموزانش. هنوز هم طنین صدای زیبا و رسایش در گوشم مترنم است. خاصه این بیت از سنایی غزنوی:

 یکسر به پر همت از این دامگاه دیو           چون مرغ بر پریده مقر بر قمر کنید   

همه‌ی ما معلمان زیادی را تجربه کرده‌ایم، خوب یا بد قسمت اعظمی از ذهن ما با افکار آنان ساخته شده است. معلم بودن و معلم واقعی بودن سخت است، بسیار سخت. گاهی به این فکر می کنم من چه تاثیری در ذهن بچه‌ها گذاشته‌ام. آیا بعد از سالها یادگاری مثبت  از من در ذهن و دل کسی حک شده است؟ به هر حال سخت است تصور کزد کاری که الآن انجام می دهیم سالها بعد چه اثری در تکه ای از وجود شخص خواهد گذاشت. چند وقت پیش همراه با همسرم از مدرسه به خانه برمی‌گشتیم. در خیابان از کنار ماشین ما ماشین دیگری رد می‌شد، راننده‌اش جوانی بود با ریش سیاه نسبتا بلند، در آن شلوغی و سرعت ماشینها می‌خواست چیزی به من بگوید خیلی هیجان داشت. ما با تعجب و کنجکاوی به او نگاه می‌کردیم. یعنی او چه کاری با ما داشت؟ شیشه  ماشین را پایین آوردم تا بفهمم چه می‌گوید؟ در آن شلوغی فریاد می‌زد آقای سلیمی آقای سلیمی، قصه‌های مجید، قصه‌های مجید. خانم به من نگاهی کرد یعنی اینکه منظورش چیست؟ من بلافاصله به خاطر آوردم سالها پیش یک ساعت تدریس هنر به خاطر جور شدن برنامه درسی بر عهده‌ی من گذاشته شده بود و من که از هیچ هنری بهره نبرده ام در ساعت هنر برای بچه‌ها قصه می‌خواندم و چند جلسه پشت سر هم کتاب قصه های مجید نوشنه هوشنگ مرادی کرمانی که خودم خیلی آن را دوست داشتم و دارم را برای بچه‌ها خوانده بودم و آن روزها خاطره‌ای شیرین شده بود برای آن دانش‌آموز که اکنون دیگر مردی شده است برای خودش و من  نمی‌شناختمش. جوان خیلی خوشحال بود انگار گمشده‌ای را پیدا کرده بود.

در چهاردیواری کلاس کسی بر معلم کنترل ندارد، می‌توان خسته بود و کار را رها کرد، چه بسا بعضی از دانش‌آموزان هم خوشحال شوند. اما در آمیزه‌ی همهمه‌ی دانش آموزان و کتاب و مطلب درسی و معلم و خوشحالی و عصبانیت و دانش‌آموزان زرنگ و تنبل و باادب و بی‌ادب عنصر مهمی وجود دارد و آن تاثیر معلم بر ذهن است که سالهای سال ماندگار خواهد شد و تا مرگ ادامه خواهد یافت. هیچوقت نتوانسته‌ام خودم را متقاعد کنم که معلم هستم شاید حتی در پایین ترین سطح. اما سعی می‌کنم تفاوت این دو سخن را بفهمم. یکی اینکه دکتر عیسوی می‌گفت: معلم واقعی کسی است که اگر یکساعت غیبت کند عدم حضورش را همه احساس کنند و دیگر سخن آن دوست  که می‌گفت: معلم زرنگ کسی است که برنامه اش را در سه مدرسه پخش کند و هر ماه از هر مدرسه فقط یک روز غیبت کند!

به همه معلمان عزیز این روز را تبریک می گویم. برای تمام معلمانی که کلمه ای به ما آموخته اند و اکنون روی در نقاب خاک کشیده اند از خداوند مهربان طلب غفران و رحمت می نمایم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/11ساعت   توسط اسماعیل سلیمی ساعتلو  | 

من مردی را دیدم که می‌گفت خوش به حالت ساختمانت نوساز است و می‌توانی از پشت کنتور برق سیمی بکشی و دیگر پول برق ندهی. گفتم مگر چقدر پول برق می‌دهی ؟ گفت: ماهی پنج هزار تومان! فیش حقوقش را دیدم با اضافه کاریش بیشتر از یک میلیون و سیصد هزار تومان به اضافه درآمد زن کارمندش.

من مردی را دیدم که مدام موبایلش را در می‌آورد و شماره ها را در می آورد و با تلفن ثابت اداره زنگ می زد، بارها و بارها. از بی‌عدالتی حرف می‌زد و اینکه ما فرهنگمان عقب مانده است و از ملل غرب ضعیفتر هستیم و .......

من مردی را دیدم که تسبیح در دست داشت و ته ریش روی  صورت  به خانه خدا هم رفته بود و میخواست یاد بگیرد که چگونه کنتور گاز را دستکاری کند تا پول گاز ندهد. مرد می گفت تا حالا یک ورق درس هم نخوانده است اما بیشتر از 2000 ساعت مدرک آموزشی دارد و با چه افتخاری می گفت!  

من مردی را دیدم که می‌خواست برای خودش گواهی ضمن خدمت جعل کند و به فرد دیگر که می گفت شاید این کار از نظر اخلاقی درست نباشد می گفت: ای بابا اخلاق کیلویی چنده؟ فکر می کنم طرف از اینکه پای شرع را به این بحث باز کند تامل کرد چرا که ظاهر متشرعی نداشت یا شاید هم فکر کرد طرف مقابل بگوید: ای بابا دیگر زمانه‌ی این حرفها گذشته است!

من مردی را دیدم که که برخلاف معمول دهها روز قبل و بعد از ماه محرم پیراهن سیاه پوشیده بود و در مقابل دیگران که از او در این باره می‌پرسیدند با این نگرانی که شاید عزیزی را از دست داده باشد سر به زمین می‌دوخت یعنی اینکه تو باید بفهمی. مرد بعد از ظهرها ماشین اداره را به خانه می آورد و با زن و بچه اش اطراف شهر را می‌گشتند. روی در ماشین نوشته شده بود: خودروی خدمت!

من مردی را دیدم که مدیر بود و همه از او بد می‌گفتند. می گفتند ناراحت می‌شود یا اجازه نمی دهد با دستگاه فتوکپی مدرسه از همه شناسنامه ها و کارت ملی های خود و فامیلهایمان کپی بگیریم!

من مردی را دیدم که مغازه بزرگی داشت. داخل وزنه یک کیلویی را خالی کرده بود تا 100 گرم کمتر بکشد. یک بار کسی متوجه شد و با عصبانیت به او گفت خجالت بکش و آیه قرآن را بر او خواند که می‌گفت وای بر کم فروشان! مرد اصلا عصبانی نشد و حرفی نزد و سر به زمین دوخت و همچنان به کارش ادامه داد .

سالها قبل مرد در بازار قدیمی داشتم از مغازه ای خرید می‌کردم پیرمرد خوشرویی صاحب مغازه بود و در گوشه ای روی صندلی نشسته بود. معلوم بود از آن تاجرهای اصل و نسب دار است.  فرزندش مغازه را اداره می کرد. بعد از وزن کردن چای خشک دیدم پسرش را صدا زد و سرزنش گونه به او چیزی گفت. کنجکاوانه از پسر پرسیدم پدرت چه می‌گفت؟ پاسخ داد به من دو ایراد گرفت، اول اینکه چرا با عجله چای را وزن کردم و اجازه ندادم کفه‌ای که در آن چای خشک است برای اطمینان از صحیح بودن معامله اندکی پایین‌تر بیاید، دوم آنکه چرا اندکی از چای را که اضافه مانده بود را در جعبه‌ای دیگر ریختم چرا که این دو جعبه چای با هم اختلاف قیمت دارند و این باعث می‌شود ما مدیون مشتری بشویم.

 مدتهاست که دیگر آن پیرمرد خوشروی باانصاف را نمی بینم. او هیچ سوادی نداشت و هیچ داعیه‌ای از علم و فرهنگ و اخلاق و انسانیت و انتقال آن به دیگران. فقط می‌گفت: چیزی که مال من نیست، مال من نیست.

+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/02ساعت   توسط اسماعیل سلیمی ساعتلو  | 

     دیدم پشت در دفتر مدرسه سر در گریبان ایستاده و به زمین چشم دوخته است. گفتم: باز هم خطایی کرده‌ای؟ پاسخی نداد و نگاهی کرد و باز به زمین چشم دوخت.

     دانش آموز کلاس سوم راهنمایی است، چندان با انضباط و آرام نیست. سه سال است که من معلم کلاس آنها هستم و کم و بیش با خصوصیات اخلاقیش آشنا هستم. هر چند مدت یک بار به خاطر کار خلافی که انجام داده است به دفتر مدرسه احضار می‌شود و ناظم و مدیر و بعضی از معلمان چندان دل خوشی از او ندارند. اما خودش می‌گوید نامش به بدی معروف شده است و هر کار ناجوری که در مدرسه اتفاق می‌افتد به نام او نوشته می‌شود. زود عصبانی می شود و از کوره در می رود اما اگر رهایش کنی خیلی زود عصبانیتش فروکش می کند.

     معاونان می گویند تو او را نمی شناسی، او این کار و آن کار بد را کرده است. اما نمی دانم چرا نمی توانم از او بدم بیاید. سعی می کنم برای کارهایی که انجام داده است دلیلی پیدا کنم مثلا بگویم او چه تقصیری دارد؟ خانواده اش هم در این رفتارهای او مقصرند. نوجوان است و سن بلوغ و از این قضایا.

    نمی دانم شاید خصوصیت جوانمردی او در من اثر می کند. شاید تند و تیز بودن و زیر بار سخن زور نرفتنش. شاید هم منصف بودنش، حداقل نسبت به خودش. چند بار که خصوصی با او صحبت کردم پذیرفت  که کارهای اشتباهی کرده است و حتی پذیرفت که مقصر است. یک بار سر نمره دادن با من بحث کرد، عصبانی شد و موقع نشستن سر جایش دفترش را به طرف نیمکت پرت کرد اما باز هم نتوانستم از او بدم بیاید. نمی توانستم دوستش نداشته باشم.  غرور خاصی دارد و اگر احساس بکند منصفانه در باره نمره درسی اش یا رفتارش قضاوت کرده ای جور خاصی نگاهت می کند و صورتش حالت خاصی پیدا می کند چیزی بین عصبانیت، دلگیری، تواضع و احترام. موقع تدریس اگر شیطنتی بکند کافیست چند ثانیه به چشمانش خیره شوی، زود معنی نگاهت را می‌فهمد، نگاهش را از نگاهت می دزدد و سر به زمین می دوزد و تا آخر زنگ فراموش می کنی که او در کلاس است.

    امروز ابراهیم از مدرسه اخراج شد و دفاع من هم از او فایده ای نداشت. من  هیچ نقش و مسئولیتی در این موارد ندارم اما به سبب سابقه و رشته ام بعضی اوقات گفته هایم ممکن است شنونده ای داشته باشد. نیم ساعتی با معاونان و مدیر و چند نفر از همکاران در باره او بحث و حتی مجادله کردم . ظاهرا پریروز اولیای مدرسه وارد کلاس شده اند و گفته اند هر کس گوشی موبایل دارد خودش تحویل بدهد قول می دهیم که روز بعد تحویل بدهیم. چند نفر از بچه ها از جمله ابراهیم که گوشی موبایل داشتند تحویل می دهند. روز بعد که می خواهند گوشی  های خود را تحویل بگیرند  دفتر مدرسه امتناع می کند. ابراهیم که زود از کوره در می رود موقع رفتن به خانه که از گرفتن گوشی ناامید شده است ناسزا می گوید. یکی از همکاران می شنود و به دفتر مدرسه اطلاع می دهد که فلانی حرفهای زشتی نسبت به معلمان زده است. خودش می گوید نسبت به خودم ناسزا گفتم به این مضمون که ما چقدر خر بودیم که باور کردیم و .....  

   از تصمیم مدرسه خیلی ناراحت بودم هر چند که می‌دانستم آنها نیت  بدی ندارند. این را می‌دانم که اگر نظم و دیسیپلین در مدرسه حاکم نباشد نمی توان ششصد نفر دانش آموز را با انواع مختلف تربیت ها و عقاید کنترل کرد. نمی توان هر رفتاری را نادیده گرفت تا تبدبل به یک عادت ناهنجار شود. اما نمی‌دانم چرا نسبت به ابراهیم اینقدر خوشبین هستم و سعی می کنم کارهای غلطش را توجیه کنم. گفتم اگر فحش داده است پشت سر ما بوده است و بسیاری از دانش‌آموزان ممکن است پشت سر ما حرفهایی بزنند که چندان خوشایند ما نباشد. گفتم آوردن گوشی ممنوع است اما گوشی او قدیمی است و اصلا گرافیک ندارد. گفتم نیتی نداشته است و یک لحظه عصبانی شده است. گفتم این بچه  زود رنج و تند مزاج است و ذاتا بچه بدی نیست. گفتم ممکن است مشکلی برایش پیش بیاید یا ترک تحصیل بکند  و شما عذاب وجدان بگیرید. اما فایده ای نداشت. اتفاقا بعد از این بحث با کلاس آنها درس داشتم و او در سالن منتظر بود. ساعت آخر بود در را زد و اجازه گرفت تا داخل شود  کیفش را برداشت و خداحافظی تلخی کرد. بچه ها همه ناراحت شدند. تا آخر ساعت کلاس حال و هوای خاصی داشت. همه‌ بچه ها خیلی دوستش داشتند و حتی یک نفر هم از او دلگیر نبود. چند نفری آرام گریه می کردند، خجالت می کشیدند گریه شان را دیگران ببینند. پسرهای نوجوان دنیای خاصی برای خودشان دارند. سعی می کنند خود را قوی نشان دهند و گریه را نقطه ضعف می‌دانند.  من هم عجیب دلم گرفت. بعض گلویم را گرفته بود. خیلی دلم می خواست گریه کنم . خجالت کشیدم و به زحمت خودم را نگه داشتم.

 موقع خروج از مدرسه هوا داشت رو به تاریکی می رفت. در حیاط مدرسه سوز سردی می آمد انگار که می خواست بر صورتت سیلی یزند. امسال زمستان سردی است، سرد و خشک.  سوار ماشین شدم. داخل اتومبیل هم سرد بود. خودم را زدم به شلوغی خیابان و در میان انبوه اتومبیلها که در هم می لولیدند  گم شدم. ناخوداگاه گریستم نمی دانم شاید برای خودم که نتوانستم آنگونه که شایسته است مفید باشم ، شاید برای ابراهیم که می توانست اینگونه نباشد، برای جامعه و خانواده  که می توانست او را اینگونه بار نیاورد، برای مدرسه که می توانست کمک کننده تر باشد، شاید هم برای سیامک که برای نیم ساعت به آرامی اشک ریخت، برای محمد که سخت دلش گرفته بود، برای عرفان که دیگر نمی خندید و صورتش را میان دستانش پنهان کرده بود، برای .....

پی نوشت: بعد از آنکه این مطلب را منتشر کردم و بعد از چند روز خوشبختانه دوباره ابراهیم به مدرسه بازگشت و اکنون هم پسر بسیار مودب و خوبی شده است. در آن روزها نخواستم خود ابراهیم این مطلب را بخواند بنابراین آن را برداشتم تا بعد از چند مدت دیگر منتشرش کنم. یکی از دانش آموزان بسیار خوبم به نام امیر رضا خیلی اصرار می کرد که دوباره آن را برگردانم و حتی با اجازه من آن را در وبلاگ خودش گذاشت. من این نوشته پایین را در کامنت او نوشتم.

 سلام بر امیر رضای عزیز.

حالا که یک بار دیگر نوشته خودم رادر وبلاگ تو خواندم متوجه شدم که حتما باید یک بار بعد از نوشتن مطلبم را می خواندم و به اصطلاح آن را ویرایش می کردم و کم وزیادش می کردم. اما چون آن را به عنوان یک مطلب ادبی ننوشته بودم دیگر کلماتی که به ذهنم آمده بود را جرح و تعدیل نکردم و همانطور که بود آن را به اقیانوس اینرنت انداختم نا شاید کسی آن را روزی پیدا کند و بخواند. ظاهرا در روزگاران قدیم  ملوانان یا ساحل نشینان که احساس دلتنگی می کردند دلنوشته های خود را بر روی کاغذی می نوشتند و آن را داخل یک بطری می گذاشتند و در اقیانوس رها می کردند تا شاید بعد از مدتها کسی آن را پیدا کند و بخواند. روزها و ماهها و سالها می گذشت  تا اینکه ناشناسی که در ساحل دریا قدم می زد چشمش به یک بطری می افتاد که در کنار ماسه های ساحل افتاده است آن را برمی داشت و باز می کرد و می خواند و با آن شاد می شد یا گریه می کرد. در این ماجرا حس غریبی وجود دارد چرا که نه خواننده می توانست ملوان را پیدا کند و نه ملوان می دانست که آیا نوشته اش را کسی خوانده است یا نه؟ اما بطری رها شده مرا امیر رضا خیلی زود توانست پیدا کند. میبینی که امروزه دیگر دنیا خیلی کوچک شده است و دیگر نمی توان چیز زیادی برای پنهان کردن داشت.

علت اینکه آن مطلب را هم برداشتم این بود که بیشتر دلم می خواست ناشناسی آن را بخواند  تا دوستی که مرا بشناسد. به بیان دیگر آن روز در حال و هوای خاصی بودم. به قول سهراب سبزینه گیاه عجیبی است که در صمیمیت حزن می روید. این حس و حال از منظری شیرین بود و از منظری تلخ. می خواهی بنویسی تا حست را به دیگران منتقل کنی و کمی رها شوی از طرفی می خواهی شناخته شوی و از طرفی می خواهی ناشناس بمانی. از سویی فکر می کنی در حضیض زمینی و از سویی حس می کنی در اوج آسمان هستی. در مجموع حس خوبی است چرا که فکر می کنی انسان هستی حداقلش این که توانستی از غم دیگران غمناک شوی.

شاید هم اگر عمری بود و روزگارانی پیش رو داشتم بعد از سالها روزی چشمم به این مطلب بخورد و یادش بخیری بگویم. دوباره برگردم به این روزها، به آن حال و حس آن روز. با خود فکر کنم امیر رضا چه اصراری داشت که نوشته من دوباره روی وب باشد. آنوقت دوباره یاد روی گل تو می افتم و و با خود می گویم چه بچه های خوب و زیبایی داشتم پر از احساسات زیبا، پر از عاطفه و دوستی، پر از انسان بودن، پر از لطافت و مهربانی مثل گلهای زیبای بهاری مثل عطر بهار نارنج. حتما آن وقت امیر رضای ما هم دیگر برای خودش کسی شده است. شاید اصلا به خاطر نیاورد روزی روزگاری معلم  بی سواد و زودرنجی داشته است که برخلاف دیگران احساسی بود و برخلاف دیگران احساسش را می نوشت و دیگران آن را می خواندند. مطمئنم آن روز بسیار دلتنگ خواهم شد و دوباره آن غم شیرین به سراغم خواهد آمد. نمی دانم شاید باز هم نتوانم جلوی قطره اشکی که می خواهد روی صورتم بلغزد را بگیرم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/11/18ساعت   توسط اسماعیل سلیمی ساعتلو  | 

      زماني كه به سريالهاي تلويزيوني كه در باره­ي جنگ ساخته شده­اند نگاه مي­كني تحمل ديدنشان را نداري. چرا كه مي­داني سازنده­اش يك روز هم واقعيت جنگ را نديده و نفهميده است. چرا كه مي­داني و با چشمانت ديده­اي كه جنگ، جنگي واقعي بود. صحنه­ي ماندن و رفتن بود. صحنه­ي كشتن و كشته شدن بود.  شايد كمتر صبحي باشد كه با بازسازي شباهنگام خاطره­ي تلخ و شيريني از جنگ بيدار نشده باشي و سعي نكرده باشي بلافاصله به خودت بگويي رهايش كن، ديگر آن روزگاران گذشته و تمام شده است اما شب ديگرش آن وقايع دوباره كابوس­وار به ذهنت هجوم آورده­اند.

       بهمن ماه سال 1364 دوباره سراغت مي­آيد. آبادان 1364. آبادان خالي از سكنه، مقر آتشبار ضد هوايي در خانه­هاي سازماني شركت نفت. تازه عمليات والفجر 8 شروع شده بود. از مرخصي برگشته بودي و چند شبي را در در يكي از اتاقهاي خانه­هاي سازماني به اتفاق چند سرباز ديگر خوابيده بودي و منتظر بودي يكي از توپها را تحويلت دهند. و چه خوابي، تا صبح گلوله­ هاي توپ  اين طرف و آن طرف مي­خوردند و صداي وحشتناك برخورد تركشها به ديوارهايي كه فقط چند متري با تو و همسنگرانت فاصله داشتند خواب را از چشم همه مي­ربود. با شنيدن سوت هر شليك توپ عراقي­ها همه به نوعي در ذهنشان فكر مي­كردند كه شايد اين آخرين نفسي است كه مي­توانند ريه­هايشان را پر از لذت اكسيژن بكنند و مگر شليك­ها و انفجارها مي­توانست لحظه­اي متوقف بماند؟ نه مثل اينكه عراقي­ها تصميم گرفته بودند حتي دقيقه­اي به خود استراحت ندهند.

        سرباز 10 ماه خدمت بودي و دوره­ي پدافند هوايي را گذرانده بودي. درجه­دار وظيفه شده بودي و مسئول توپ 23 ميليمتري ضد هوايي. سه روز بود كه از مرخصي برگشته بودي و منتظر بودي كه يكي از توپها را تحويل بگيري. روز سوم يا چهارم بود كه سروان «مسعودي فر» فرمانده آتشبار دوم صدايت كرد و گفت كه بايد به محل توپ ششم واقع در روستاي «چئوبده» كنار روخانه بهمنشير بروي. فرمانده گفت كيسه­ي وسايلت را كه برداشتي، مي­ روي به خروجي شهر آنجا هر كدام از وانت­هاي تويوتا را كه ديدي دست بلند مي­كني و سوار مي­شوي و اين طرف رودخانه بهمن شير كنار بهمنشير لوله­هاي توپ ششم از دور نمايان است. «فقط مواظب باش در سه راه مرگ نايستي.» تو هم سه راه مرگ را مي­شناختي و هم توپ ششم. به راه افتادي سه راهي مرگ را كه از شدت خوردن توپ و خمپاره به زمين شخم شده مي­مانست زود رد كردي چند صد متر آن طرفتر تويوتايي رد مي­شد. راننده­­ي سپاهيش اشاره كرد كه بپر بالا و تو پشت وانت سوار شدي و ماشين به راه افتاد. زمستان بود اما تو بچه آذربایجان اولین زمستان جنوب را می دیدی و از خنكي بادي كه به صورتت مي­خورد لذت مي­بردي. هر لحظه انفجاری در اطراف چسمهایت را به سوی خودش می خواند و ماشين هر قدراز آبادان دورتر مي­شد شدت انفجارها بيشتر مي­شد. راننده اعتنايي نمي­كرد معلوم بود که کهنه سربازی است و به این نوع سر و صداها عادت دارد.  تو اما با هر انفجار اندكي سرت راخم مي­كردي شايد تركشها از بالاي سرت عبور كنند و سرت را با خود نبرند. بعد از نيم ساعت ضربه­اي به بام ماشين زدي يعني كه من پياده مي­شوم. همه جا را دود و انفجار فرا گرفته بود. انگار بوي دود و باروت و خون به هم آميخته شده بود.

     آسمان ابري بود. تازه باران آمده بود. همه جا پر از گل چنانكه كم مي­ماند پوتينت را از پايت در بياورد. از يك نظر جاي خوشحالي بود چون در هواي ابري هواپيماها به پل حمله نمي­كردند. نزديك توپ رسيدي و ديدي پشت توپ كسي ننشسته است. در دلت اندكي عصباني شدي كه چرا نگهبان پستش را ترك كرده است. نگاهي به سنگر استراحت كه با تخته­هاي نازك جعبه­هاي موشك كاتيوشا شاخته شده بود انداختي و فقط يك سرباز را ديدي. سرباز سعي مي كرد به آرامي در تخته­اي سنگر را باز كند و از داخل چيزي بردارد. درست نيم متري در سنگر راكت هواپيمايي به زمين فرو رفته بود كه يك متري از آن پيدا بود و حدود نيم متري از آن هم به زمين فرو رفته بود يعني راكت عمل نكرده و منفجر نشده بود اما بدنه­ي آن مانع از باز شدن كامل در مي­شد. سرباز با ديدنت برق شادي درچشمانش درخشيد،  فهميد كه هم يگاني­اش هستي و خوشحال شد و بعد گريه كرد. بغلش كردي و دلداريش دادي. اسمش اسماعيلي بود. ترك زبان و اهل روستاي كندوان آذربايجان شرقي.

     به سر توپ ضدهوايي رفتي و روي صندلي آن نشستي. روي صندلي كه روز قبل استوار سعيدي نشسته بود و هنوز تكه­هاي سفيد متلاشي شده مغزش روي گونيهاي خاك به هم چيده­ي اطراف توپ به چشم مي­خورد. سرباز اسماعيلي برايت گفت كه ديروز وقتي ميراژهاي عراقي مي­ خواستد پل متحرك روي بهمن شير را بزنند يكي از لوله هاي توپ گير مي­كند سعيدي از روي صندلي توپ بلند مي­شود تا سيم گلنگدن را بكشد و در همين حال، هواپيما دو راكت به طرف توپ شليك مي­كند. يكي ازتركشهاي راكت اول درست به مغز استوار سعيدي مي­خورد و او در دم به شهادت مي­رسد و دو نفر ديگر زخمي مي­شوند. راكت دوم هماني بود كه هنوز منفجر نشده بود و منتظر بود تو و سرباز اسماعيلي تا صبح در كنارش بخوابيد.

سرباز اسماعيلي كه حالا كمي خوشحال شده بود رفت ليواني چايي درست كند تا بتوانيم مقداري خرما را با آن بخوريم. بيچاره 24 ساعت بود چيزي نخورده بود. ترس و ناراحتي و وحشتي كه كرده بود او را بسيار ناراحت كرده بود. او هم مثل تو تا به حال ريخته شدن خون هيچ انساني را نديده بود و حالا  دوستانش در كنارش زخمي و شهيد شده بودند.

حالا ديگر ابرها پراكنده شده بودند و آسمان صاف صاف شده بود. معلوم بود هواپيماهاي عراقي به همين زودي خواهند آمد طليعه­ي آن هم هواپيمايي بود كه در ارتفاع خيلي زياد خطي بر روي آسمان آبي مي­كشيد و مي­رفت. يعني داشت موقعيت را ارزيابي مي­كرد. رودخانه بهمن شير آرام آرام بالا مي­آمد و كم كم پل متحرك را هم سطح زمين مي­كرد. ماشينها و تانكها منتظر بودند تا لبه­ي بيروني پل كاملا همسطح زمين گردد تا بتوانند از آن عبور كنند. آب كاملا صاف بود و انگار كه هيچ حركتي نمي­كند. نگاهت را از گونيهاي اطراف توپ مي­دزديدي تا نگاهت به باقي مانده خونها تلاقي نكند. استوار سعيدي را همين يك ماه پيش در مركز آتشبار ديده بودي. جوان بود بلند بالا، با صورتي كشيده و استخواني  اهل مشهد. با تو شوخي كرد كه اي بابا مگر سرباز هم گروهبان يك مي­شود. يكباره يك خطي هم زيرش مي­گذاشتند تا استوار مي­شدي! مي­گفت همين مرخصي آخر دختر هفت ساله اش دل از او نمي­كند و مدام بغلش مي­كرد و مي­بوسيد و نمي­گذاشت از خانه بيرون بيايد. به پدرش مي گفته هر جا كه مي­رود او را هم با خود ببرد. مي­گفت عروسك زيبايي را در اهواز نشان كرده است كه بايد موقع مرخصي رفتن برايش بخرد و ببرد. صورت معصوم استوار سعيدي را مقابل چشمانت تصور مي­كردي و با خود مي­گفتي چگونه اين واقعه را به دختر كوچكش خواهند گفت؟ دخترك زيبا چگونه رفتن پدر را باور خواهد كرد؟ صداي غرش هواپيماها كه مانند آينه هااي نقره­اي در آسمان برق ميزدند ديگر فرصتي براي فكر كردن نگذاشتند. يكي دو تا نبودند  آسمان پر از كركسهاي مرگ بود. همين طور بدون اينكه يك از آنها را نشانه بگيري پا را روي پدال شليك گذاشتي و لوله های توپ را  چرخاندي. پوكه­ها از اطراف توپ به با شدت تمام به بيرون پرتاپ ميشدند و آتش سرخ بود که از سر لوله ها خارج مي­شد. همه­ي آنهايي كه پشت پل بودند پناهكي كوچك جسته بودند يا خود را به زمين چسبانده بودند و با دست هايشان محكم سرشان را گرفته بودند. انگار می خواستند زمین اندکی باز شود و خود را در درون آن مخفی کنند و جان انسان چقدر شیرین است.  در حالي كه فرياد مي­زدي كه سرباز اسماعيلي جعبه­هاي خشاب توپ را عوض كند، همه چیز را در ذهنت شاید برای آخرین بار مرور می کردی. مادر پدر خواهر و برادر و روستای محل زندگیت با آن عصرگاهان زیبایش و محفل دوستان. به خود مي­گفتي يادت نرود در تقويمت بنويسي شايد مرگمان امروز باشد. و هنوز اين تقويم را داري.

  

+ نوشته شده در  شنبه 1390/08/14ساعت   توسط اسماعیل سلیمی ساعتلو  | 

چشم­ها را بايد شست

جور ديگر بايد ديد. (سهراب سپهري)

 

      اگر چند سال پيش درصد قبولي و ميانگين نمرات كلاسي دانش آموزان را ملاك تقريبا مناسبي براي كارايي معلم مخصوصا در امتحانات نهايي مي­دانستيم شايد چندان بيراهه نمي­رفتيم. سوالات براي همه­ي استان يا كشور يا در غير نهايي­ها براي منطقه، يكسان طرح مي­شد و اگر از متغيرهايي مانند روش اجراي امتحان و مسائلي مانند وضعيت اقتصادي و فرهنگي هر منطقه را صرف­نظر مي­كرديم در مجموع مي­توانستيم ميانگين و درصد قبولي كلاس يا مدرسه را محكي براي ارزشيابي معلم يا مدير و حتي مديران آموزش و پرورش منطقه يا استان بدانيم. يعني شاخص افت و خيز ميانگين يا درصد قبولي يك علامت بود براي اين كه بدانيم در فلان سال كارايي يك مدرسه يا منطقه­ي آموزش و پرورش چگونه بوده است؟

       اما وضعيت در حال حاضر فرق كرده است. از چند سال پيش به اين طرف تقريبا در تمام مقاطع آموزشي به غير از يك پايه­ي دوران متوسطه، تقريبا تمامي نمره­ي دانش­آموز در دست معلم است. تا پايه­ي سوم ابتدايي كه ارزشيابي به صورت توصيفي است. در پايه­هاي ديگر نصف نمره در دست معلم (نمره مستمر است و دست معلم كاملا باز است.) و نصف ديگر هم سوالاتي هستند كه به دانش­آموز داده مي­شود كه هم مصحح و هم طراح، خود معلم مربوطه است. كه البته اين هيچ اشكالي هم ندارد چون معلم به عنوان يك ارزشياب در پايان سال در مورد يك سال فعاليت دانش­آموزش قضاوت مي­كند. اما اشكال در جاي ديگري بروز مي­كند كه در دراز مدت مي­تواند يك فاجعه براي سيستم آموزشي باشد.

سيستم ارزشيابي سابق اشكالات خودش را داشت  مانند اينكه استرس­زا بود، يا به فعاليت­هاي طول سال كم توجه بود، به شب امتحان توجه مي­كرد و ...  . اما مشكلي كه بوجود آمده است اين است كه روشها تغيير كرده­اند ولي نگرشها ثابت مانده­اند. نگرش مسئولان و اولياي دانش­آموزان نسبت به نمره و معدل همچنان آن نگرش سابق است. همين چند روز پيش ديدم كه يكي از نواحي آموزش و پرورش تمامي مدارس و پايه­­هاي مقاطع تحصيلي مختلف خود را از نظر ميانگين و در صد قبولي رتبه­بندي كرده و به صورت يك جزوه به مدارس فرستاده بود. در ظاهر قضيه آن مدارسي كه در ابتداي ليست از نظر ميانگين و درصد قبولي هستند بايد مدارس بسيار خوبي باشند و حتما مديران و معلمان خوبي دارند اما اگر خوب به مسئله توجه كنيم به هيچ وجه نمي­نواند اين گونه باشد به چند دليل:

1. در حدود نصف نمره­ي دانش آموز  دست معلم است، بعضي از معلمان سخت­گير و بعضي دست و دل بازند.

2. طراح سوال خود معلم است، بعضي از معلمان سوالات بسيار بديهي و آساني طراحي مي­كنند و بعضي در اين كار جدي­تر عمل مي­كنند.

3. دانش­آموزان با يك آزمون سنجش نشده­اند پس نمي توان آنها را با هم مقايسه كرد.

4. بعيد نيست همان مدرسه­اي كه در اين رتبه بندي ظاهرا در رتبه­ي اول قرار دارد از نظر علمي بسيار پايين تر از مدرسه­اي باشد كه در انتهاي ليست قرار دارد. (چاره­اش يك آزمون در شرايط مساوي است.)

حال بپردازيم به بدآموزيهاي اين نگرش:

الف: مديري كه مدرسه­اش در انتهاي ليست است اين پيام را مي­گيرد كه تو به معلمانت فشار كافي نياورده­اي كه سطح نمراتشان را بالا بياورند.

ب: معلمي كه با استفاده از ميانگين و درصد قبولي ارزشيابي مي­شود و امتياز مثبت يا منفي مي­گيرد ممكن است در دادن نمره­ي واقعي دانش­آموز از واقعيت منحرف شود و در نتيجه براي فرار از عقوبت يا رسيدن به پاداش نمرات هر روز فربه­تر شوند در حالي كه وضعيت واقعي تغيير نكرده است.

ج: چون نمرات نشانگر وضعيت واقعي نيستند در حقيقت مانند آمار غلط مي­شوند كه در كوتاه مدت انسان را دلخوش مي­كنند ولي در درازمدت كه نمي­توان حقيقت را كتمان كرد. همين سال گذشته يكي از اولياي مدرسه از يكي از معلمان شكايت عجيبي داشت با اين مضمون كه شما چرا در اين سه سال دوره­ي راهنمايي به فرزند من نمره­ي 20 داده­اي؟ در حالي كه نمره­ي او خيلي كمتر بوده است. حال كه به دبيرستان رفته است متوجه شده­ايم كه حتي بديهيات آن درس مربوطه را هم نمي­داند.

د: بيم آن مي­رود اين نوع نگرش نسبت به نمره منجر به يك مسابقه­ي نمره­افزايي بين معلمان، مدارس، مناطق و استانها گردد و بدون اينكه در واقعيت تغييري ايجاد گردد با اعداد بازي شود. نتيجه­ اين كار بوجود آمدن نوعي رياكاري اداري است كه هر مدرسه يا مدير  و معلمي  پشت اعداد  مخفي شده و تغييرات محسوس و مفيدي را در سيستم خود به كار نبندد چون متوجه مي­شود كه در پايان كار به اعداد توجه مي­شود نه به كيفيت.

نتيجه اينكه برادران و خواهراني كه مسئوليت برنامه­ريزي و ارزشيابي و كيفيت­سنجي را بر عهده داريد. روش نمره دادن، روش امتحان،  روش طراحي و تصحيح ديگر مثل سابق نيست و همگي تغيير يافته­اند پس شما هم نگرشتان را به اين مقوله تغيير دهيد. به فكر روشهاي ديگري باشيد تا معلمان و مديران هم فارغ از رياكاريهاي اداري كار واقعي خود راانجام دهند و نمره­ي واقعي را بدهند، هر نمره­اي كه دانش­آموزاستحقاق آن را دارد. اين مسابقه­ اي كه در بين مدارس و مناطق و استانها وجود دارد، مسابقه­ي واقعي نيست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/07/19ساعت   توسط اسماعیل سلیمی ساعتلو  | 

جامعه پرتنش و خودخواه حتی در سطح جهانی مدتهاست دوستی ها و عشق به انسان و زمین و درخت و سبزه را فراموش کرده است. هر گروهی با هر فکر عقب مانده و پیشرفته ای می خواهد آقای جهان باشد و دیگران را باطل می داند. در این اوضاع وانفسا هر کس و هر کشورر و هر عقیده ای خود را بدون هیچ گونه شک و تردیدی حق مطلق می داند و می خواند. در این میان آن چیزی که بشر امروز فراموش کرده است حقیقت انسانی و عرفان است. اگر افراد و گروهها می توانستند لحظه ای اسلحه های فکری و جسمی خود را بر زمین گذارند و اندکی به روح و فلسفه وجودی انسان می اندیشیدند شاید دیگر سراغ سلاحههای خود بر نمی گشتند. در این میان مرحوم سهراب سپهری بسیار زیبا و روان می اندیشید. اندکی درنگ در این شعر زیبا و پراحساس او می تواند تلنگری بر فکر خشونت گرایانه نسل کنونی جامعه بشری باشد.

 

روزي

خواهم آمد، و پيامي خواهم آورد.

در رگ ها، نور خواهم ريخت.

و صدا خواهم در داد: اي سبدهاتان پر خواب! سيب

آوردم، سيب سرخ خورشيد.

خواهم آمد، گل ياسي به گدا خواهم داد.

زن زيباي جذامي را، گوشواري ديگر خواهم بخشيد.

كور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!

دوره گردي خواهم شد، كوچه ها را خواهم گشت، جار

خواهم زد: اي شبنم، شبنم،‌شبنم.

رهگذر خواهد گفت: راستي را، شب تاريكي است،

كهكشاني خواهم دادش.

روي پل دختركي بي پاست، دب اكبر را بر گردن او

خواهم آويخت.

هر چه دشنام، از لب ها خواهم برچيد.

هر چه ديوار، از جا خواهم بركند.

رهزنان را خواهم گفت: كارواني آمد بارش لبخند!

ابر را، پاره خواهم كرد.

من گره خواهم زد، چشمان را با خورشيد، دل ها را با

عشق ، سايه را با آب، شاخه ها را با باد.

و بهم خواهم پيوست، خواب كودك را با زمزمه زنجره ها

بادبادك ها، به هوا خواهم برد.

گلدان ها، آب خواهم داد

***

خواهم آمدپيش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش

خواهم ريخت

ماديان تشنه، سطل شبنم را خواهم آورد.

خواهم آمد سر هر ديواري، ميخكي خواهم كاشت.

پاي هر پنجره اي شعري خواهم خواند

هر كلاغي را، كاجي خواهم داد.

مار را خواهم گفت: چه شكوهي دارد غوك!

آشتي خواهم داد

آشنا خواهم كرد.

راه خواهم رفت

نور خواهم خورد.

دوست خواهم داشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/07/19ساعت   توسط اسماعیل سلیمی ساعتلو  | 

يكي از اولياي دانش‌آموزان كه فرزندش چند تجديدي آورده است با صراحت رو به معاون مدرسه كرده و مي‌گويد معلمان اين مدرسه خوب تدريس نمي‌كنند، اصلا بعضي از معلمان در كلاس درس با گوشي تلفن همراه بازي مي‌كنند. اگر معلمان مدرسه خوب درس مي‌دادند بچه من چرا باید تجدید مي‌شد؟ اصلا معلم ریاضی چرا  کل کتاب را در یک ترم تدریس کرده است؟ معاون مدرسه از سخنان اين ولي دانش‌آموز برافروخته مي‌شود و با پرخاش به او مي‌گويد شما حق اظهار نظر در اين موارد را نداريد، چون پسر شما در امتحانات تجديد شده است بهانه درمي‌آوريد. ماجرا ادامه پيدا مي‌كند و چيزي نمي‌ماند كه به برخورد فيزيكي هم برسد اما سرانجام با وساطت مدير مدرسه قائله خاتمه پيدا مي‌كند.

كمتر پيش مي‌آيد شخصي با اين حرارت در محفلي به حق يا ناحق اعتراض كند. معلوم است كه طرف  دل پري از جاهاي دير داشته است كه در اينجا كاسه‌ي صبرش لبريز شده است. شايد هم اولين بارش است و اميدوار است از اعتراضش نتيجه‌اي عايد گردد.  

مهندس شهرداري كه براي متراژ ساختمان  آمده است مدام اشكالهاي بني‌اسرائيلي مي‌گيرد. به جاهايي كه تصور نمي‌كني اشكال مي‌گيرد. نمي‌فهمي منظورش چيست؟ روز بعد موضوع را با كسي كه به اين نوع كارها وارد است در ميان مي‌گذاري و او مي‌گويد منظور آقا مهندس پول توجیبی است و تا به مبلغ مورد نظر خود نرسد هيچ كاري براي تو انجام نمي‌دهد.

تصادفا مي‌بيني ماشين شير پاستوريزه مقابل مغازه‌اي توقف مي‌كند چند نفر را  مي‌بيني كه در صف شير هستند تو هم صف مي‌ايستي. به هر نفر دو كيسه شير مي‌دهد حساب مي‌كني 10 نفر بيشتر در صف نيستند.  بيست كيسه شير براي اين جمع كافيست. در حاليكه با چشم خودت ديده‌اي كه صاحب مغازه 80  كيسه شير تحويل گرفته است. وقتي نوبت به تو مي رسد مغازه‌دار مي‌گويد: شير تمام شد! مي‌داني كه نبايد اعتراض كني چرا كه به جايي نخواهد رسيد و هم اعصاب خود و هم اعصاب طرف را خورد خواهي كرد. مثل يك پسر خوب سرت را پايين مي‌اندازي و مي‌روي.

ساعت هنوز 5/11 هم نشده است از مقابل نانوايي محله رد مي‌شوي، مي‌بيني كه فقط دو نفر مقابل مغازه نانوايي هستند خوشحال از ماشين پياده مي‌شوي و فكر مي‌كني كه امروز بي‌دردسر مي‌تواني نان بخري. تا مقابل مغازه مي‌رسي نانوا مي‌گويد نان تمام شده است! روي تابلوي بزرگي كه به پنجره نانوايي نصب شده است ساعت كار تا يك و نيم ظهر نوشته شده است و خودت شب گذشته ديده‌اي كه نانوا 2 گوني آرد را پشت پيكان سفيدش گذاشته بود و براي فروش مي‌برد. بهتر مي‌داني زنگ زدن به شماره تلفني كه آنجا نوشته شده است و اعتراض به نانوا فايده‌اي ندارد هم اعصاب خودت را خط‌خطي مي‌كني و هم مال طرف را! سرت را پايين مي‌اندازي و مثل يك پسر خوب دنبال كار خودت مي‌روي.

براي سند مالكيت خانه  حواله‌ي 15 كيسه سيمان را به دستت داده اند. با وانت يكي از دوستانت به نمايندگي مي‌روي تا سيمانها را تحويل بگيري. روي ديوار، قيمت سيمان پاكتي را 2300 تومان نوشته‌اند. حواله را به مسئول مربوطه مي‌دهي. حساب مي كند و مي‌گويد قابلي ندارد، چهل و چند هزار تومان. با حسابي كه خودت كرده‌اي جور در نمي‌آيد. موضوع را مي‌پرسي، طرف مي گويد مبالغ اضافه شده مربوط به كرايه و هزينه‌ي بارگيري است. مي‌گويي من خودم وانت آورده‌ام. مي‌گويد به هر حال ما كرايه وانت را از شما خواهيم گرفت چه با ماشين خودتان ببريد چه با ماشين ما! مي‌خواهي اعتراض كني، داد و بيداد راه بيندازي. به فكر داد و بيداها و تلفنهاي بي‌نتيجه‌اي كه به مقامات مسئول كرده‌اي مي‌افتي. چيزي نمي گويي آدرس را مي‌دهي تا خودشان سيمان را بياورند.

سوار تاكسي شده‌اي. كرايه مسير مقصد در روي شيشه تاكسي 150 تومان نوشته شده است. يك اسكناس 200 توماني به راننده مي‌دهي. راننده اسكناس را با بي‌تفاوتي روي داشبورد مي‌اندازد. مي‌داني انتظار برگشت 50 تومان انتظار بيجايي است! دو دل مي‌ماني بقيه پول را بخواهي يا نه؟  فكر مي‌كني 50 تومان كه چيزي نيست چرا به خاطر آن خودم  و راننده را نارحت كنم؟ شايد هم پول خرد ندارد.

 در حالي كه خسته‌اي به مدرسه و كلاس مي‌رسي. اوراق امتحاني دانش‌آموزان را به خودشان مي‌دهي. آنها فورا نمرات خودشان را چك مي‌كنند و حساب مي‌كنند تا نمره‌اي كم داده نشده باشد. بعد از چند لحظه پنج شش نفر دور ميز معلم جمع مي‌شوند و به نمره خودشان اعتراض دارند. خسته‌اي، حوصله نداري و مي‌داني اوراق امتحاني را با دقت تصحيح كرده اي. به همه‌ي معترضان مي‌گويي سر جاي خودشان بنشينند و اعتراض نكنند چرا كه به هيچ اعتراضي رسيدگي نخواهد شد. بچه‌ها ساكت و آرام سر جاي خودشان مي‌نشينند. اما بعد از چند لحظه يكي از آنها باز هم دست بلند مي‌كند و اعتراض مي‌كند و مي‌گويد آقا به من كم داده‌ايد؟ چرا حق من كم شده است؟ به چشمان معصوم و كودكانه‌اش نگاه مي‌كني در حالي كه اصلا نمي‌شنوي او چه مي‌گويد و به چه چيز اعتراض دارد به فكر فرو‌ مي‌روي، يك لحظه چهره‌هاي طماع مهندس رشوه‌گير، شيرفروش، سيمان فروش و راننده تاكسي از مقابل چشمانت رد مي‌شوند. فكر مي كني چرا تو از اعتراض كردن زود خسته شدي؟ چرا ديگران اعتراض نكردند؟ چرا همه‌ي ما اعتراض نمي‌كنيم؟ چرا اعتراض را ياد نگرفته‌ايم چرا اعتراض را ياد نداده ايم؟ شايد اين پسر حق داشته باشد و تو در جايي اشتباه كرده‌اي. به او چه ربطي دارد كه تو خسته‌اي! او چه گناهي دارد كه پدرش در حق ديگران و تو ظلم روا داشته است؟ رو به بچه‌ها مي‌كني و مي‌گويي:بچه‌ها اعتراض حق شماست. همه‌ي شما مي‌توانيد نسبت به نمره‌ي داده شده اعتراض داشته باشيد. زماني كه نمرات را در دفتر كلاسي ثبت مي‌كنم هر كس موردي داشته باشد در نوبت خودش پيش من بيايد و اشكال خودش را بگويد تا اگر اشتباهي شده باشد آن را رفع كنم.  

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/03/18ساعت   توسط اسماعیل سلیمی ساعتلو  | 

      در مدارس ما اين درس انشا آنقدر مظلوم (اين واژه را اصلا دوست ندارم نمي­ دانم شايد از بس كه از آن استفاده شده زوارش در رفته) واقع شده است كه از درس بيچاره­ي هنر هم بدبخت­تر شده است. مدير محترم مدرسه تمام چاله و چوله­هاي برنامه را با آن پر مي­كند. معاونان و ناظمهاي محترم مدرسه صرف نظر از رشته تحصيلي­شان براي ساعات اضافه­كار خود بهترين درس را انشا انتخاب مي كنند چرا كه به زعم ايشان اين ماده درسي نياز به هيچگونه تخصص ندارد. حداقل در دوره­ي راهنمايي كه من شاهد بوده­ام معلمها اين درس را دوست دارند چرا كه مي­توانند حسابي در آن استراحت كنند. شاگردها هم زياد ميانه­ي بدي با آن ندارند چرا كه زحمت نوشتن انشا را مادر يا پدرشان مي­كشند و فقط شايد اگر نوبت برسد زحمت قرائت آن بر عهده­ي دانش­آموز است كه آن هم هميشه به خوبي و خوشي مي­گذرد. يكي نيست بپرسد بعد از يك سال كه انشا خوانديد چه ياد گرفتيد؟ حتما اگر خيلي پيشرفته باشند خواهند گفت: بله هر انشا بايد سه بخش داشته باشد: مقدمه، متن و نتيجه­گيري.

       اما در شعار كه ما استاد آن هستيم چه عظمتي دارد اين درس. در جلسات شوراي دبيران چه نواختها و چه سفارشهايي كه در باره­ آن نمي­شود. اما همه مي­دانند كه شعار است و لاغير. دبير محترم رياضي و علوم و پرورشي در عمرش دو خط مطلب كه از عمق جانش برآمده باشد يا لااقل نشانه­اي از ده دقيقه تفكر او باشد ننوشته است چگونه در مورد نوشته­هاي دانش آموزان بايد قضاوت مي­كند؟ دبير محترمي كه در عمرش يك رمان بله يك رمان و يا شايد يك داستان كوتاه هم نخوانده است چه چيزي در باره پرورش يك داستان خوب مي­تواند به دانش آموزان باز هم مظلوم ياد بدهد؟ دبير محترمي كه سعدي، مولانا، فردوسي حافظ، سهراب سپهري، اخوان ثالث، شاملو، شفيعي كدكني و ...... را نشناسد چه لطافتي را ادر ادبيات فارسي مي­تواند منعكس كند؟

      سخن در اين باره زياد است اما آنچه كه مي­توان در باره­ي چرايي اين نوع اتفاقات ميتوان گفت اين است كه چند صباحي است كه در امر تعليم و تربيت به ظاهر بيشتر توجه مي­شود تا كنه و عمق ماجرا. نگاه مسئولان از بالا به پايين به نمودارهاست به درصد قبولي. مدير مدرسه مي­خواهد از مدارس ديگر بالاتر باشد، مدير ناحيه از ناحيه­هاي ديگر و رئيس سازمان از استان­هاي ديگر. اين البته في نفسه چيز بدي نيست شايد خيلي خوب هم باشد اما مسئله اين است كه بدون تغيير در روش و محتوا  امكانات درصدها چگونه رشد مي­كنند؟ چگونه است كه ديگر كسي تجديد  يا مردود نمي شود اما مدرسه هيچ تغييري نكرده است. روشهاي تدريس تغييري نكرده اند. نرم تعداد دانش آموزان نه تنها كاهش نيافته بلكه افزايش نيز يافته است. پاسخ ساده است شاخص­­ها تغيير پيدا ميكنند. از قبيل سهولت سوالات- دادن نصف نمره به معلم و حتي اوليا- تشويق درصدهاي بالا و تنبيه ......  نتيجه­ي  اين نوع نگاه­هاي سطحي شايد در كوتاه مدت شيرين باشد اما در درازمدت نتيجه­ي برعكس خواهد داد.  نتيجه­ي بديهي آين نوع نگرش تربيت يك نسل ساده نگر و سطحي نگر خواهد بود كه دلسوز نخواهد بود و اين عدم دلسوزي درست نقطه­ي مقابل ظاهرگرايي است. هر كس در هر جايي كه كار ميكند سعي ميكند زرورقي طلايي روي اشتباهات و تنبلي­هاي خود بكشد و آن را زيبا و موجه نشان دهد و تشويق شود.

    مديران هم بسيار مهم هستند. اين مدير مدرسه است كه اگر دلسوز باشد و فقط به ظاهر نگاه نكند سعي نمي كند چاله و چوله هاي برنامه درسي را با بعضي از درسهاي كيفي مثل انشا پر كند. و البته اين مستلزم اين است كه مدير محترم، خود يك فرهنگي باسواد و با معلومات و با مطالعه باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/05/26ساعت   توسط اسماعیل سلیمی ساعتلو  | 

  هر چه قدر به زمان را به عقب برگردانيم  و نگاهي به متن كتابهاي آن زمان بيندازيم  از غناي ادبي و علمي كتابهاي آن روزگار تعجب مي­كنيم و هر قدر به دوران معاصرتر برگردیم با و جود این همه پیشرفت در تکنولوژی و رسانه و .... کتابها از فقر محتوای مناسب رنج میبرند. براي نمونه مقايسه كنيد كتابهاي ديني دبيرستانها را در 10 سال پيش با دين و زندگي جديد.  كتاب دين و زندگي  مثل اينكه خجالت مي­كشد بگويد من كتاب دبني هستم. مطالب کتاب به سخن­پردازي بیشتر شبيه است تا  كتابي كه بخواهد به ما چيزي ياد دهد. من با اينكه رشته­كاري يا تدريسم ديني نيست اما تقريبا بيشتر مطالب كتابهاي ديني را كه بيشتر از بيست و پنج سال پيش خوانده­ام را هنوز در ذهن دارم. گويي نويسندگان و مولفان كتابهاي درسي جديد نسل نو را نسل زياد جدي نمي­دانند كه بشود از آنها انتظارداشت يك مطلب جدي علمي را ياد بگيرند، مطلبي كه بتواند جايي را در حافظه­ي بلند مدت براي خود اشغال كند و بعد از سالها و سالها از ياد نرود و جزء فرهنگ واژگاني و تربيتي شخص گردد.

     جالب اينكه پدر خانم من كه بشتر از هفتاد سال دارد و نتوانسته است بيشتر از سال چهارم ابتدايي تحصيل كند. شعرهاي كتاب فارسي سال سوم يا چهارم زمان خود را چنان بدون كوچكترين غلط از حفظ مي خواند كه انسان از قدرت حافظه­ي ايشان تعجب مي­كند اما از طرف ديگر اشعار يا حكايات كتابهاي آن زمان هم آن چنان انتخاب شده­اند كه زيبايي و شيريني خاصي دارند كه خود به خود قدرت ماندگاري ذهني زيادي را ايجاد كرده­اند در حالي كه اگر كتابهاي جديدالتاليف بخوانيم و بنويسيم دوره­ ابتدايي را نگاه كنيد خيلي كم به شعر آهنگين پرمايه برمي­خوريد. بچه­ها حتي در مقطع راهنمايي هم مطلب دندان­گيري از سعدي و گلستان و مثنوي ياد نمي­گيرند. نمي­دانم شايد عظمت متون كتابهاي قديم در اين بود كه در پشت جلد آنها نامهاي بزرگي را مي­ديدم كه لقب امروزين دكتر را هم با خود نداشتند و فقط دو يا سه نفر بودند اما بزرگ و صاحب نظر واقعي.

      توجه نكرده­ام اين كتاب آمادگي دفاعي سال سوم راهنمايي را چند نفر نوشته­اند اما انسان واقعا از محتواي آن در شگفت مي­ماند. آيا واقعا يك كتاب مي­تواند به اين بي­مايگي باشد! گويي اين كتاب را ماشين نوشته است، روح انساني در آن هويدا نيست. هر جا را نگاه كنيد دو تصوير و دو جدول و دو عبارت: نظر دانش­آموز، نظر معلم را مي­بينيد فارغ از يك صفحه كه بتوان از آن چيزي آموخت و به ذهن سپرد. در حالي كه در همين مقوله­ي آمادگي دفاعي مطالب زيادي وجود دارد كه به درد همين زندگي امروزين من و شما بخورد فراوان هست كه مي­توان در كتاب گذاشت و به بچه­ها ياد داد. مثلا در مواجهه با زخم و سكته و خونريزي و ... چه بايد كرد؟ فشار خون را چگونه مي­توان اندازه گرفت؟ با نظر معلم و دانش­اموز كه كسي نمي­تواند اينها را ياد بگيرد. مگر معلم فوق ديپلم زبان عربي يا علوم و رياضيات و ... كه بايد اين كتاب را تدريس كند متخصص پزشكي است يا دانش آموز بيچاره ارتوپد يا جراح مغز و اعصاب است  كه در هر صفحه دو تصوير بدون متن گذاشته­اند و نظر او را خواسته­اند. خلاصه اينكه وقت که از همه چيز مهم­تر و ارزشمندتر استبا وجود بعضی از کتابها واقعا تلف می شود و از بین می رود . گاهي بسيار تاسف مي­خورم كه بچههاي بيچاره چه گناهي كرده­اند كه بايد در معرض آزمايش و خطاهاي ما قرار گيرند. ­

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/04ساعت   توسط اسماعیل سلیمی ساعتلو  | 

معلمان شركتي، فاجعه براي آموزش و پرورش

آموزش و پرورش هنوز از مشكلات معلمان حق التدريس رهايي نيافته مشكل ديگري را مي­خواهد به مشكلات عظيمي را به اين وزارتخانه­ي بزرگ تحميل كند. معلوم نيست تصميم­گيرندگان اصلي با چه دلايلي رو به اين راه­حل­هاي موقت مسكن رو مي­ورند چه كساني هستند و چقدر با مسائل آموزش و پروش آشنا هستند اما به هر حال اين داروي مسكن نه تنها دردي را آرام نخواهد كرد بلكه عوارض جبران­ناپذيري را به بار خواهد آورد كه در درازمدت بدنه­ي بخش آموزشي و فرهنگي آموزش و پرورش ر را از درون ويران خواهد كرد.

مفهوم معلمان شركتي چيست؟

بيشتر مردم با شركتهاي خدماتي كه در چند سال اخير در كشورمان شكل گرفته­اند آشنا هستند. فرض كنيد شما نياز به يك يا چند نفر كارگر يا نظافتچي داريد با شركت مربوطه تماس مي­گيريد و آن شركت فورا درخواست شما را عملي مي­كند و نيروي انساني مورد نظر را در اختيار شما قرار مي­دهد. شما مبلغي در ازاي يه كارگيري افراد فرستاده شده به شركت پرداخت مي­كنيد و شركت مزبور هم با كسر سهم خود مزد كارگران را پرداخت مي­كند. بيشتر مردم انتظار كار درست و حسابي از كارگران شركتي ندارند چرا كه به نسبت ممكن است مزد آنها از كارگران بيرون از اين دايره كمتر باشد و در ثاني آنان مجبور هستند بخشي از مبلغ دريافتي را به شركتشان بابت جور كردن كار براي آنها پرداخت كننند. مردم هم گلايه­اي ندارند و پيش خود مي­گويند خوب چه مي­شود كرد؟ كارگر شركتي هستند ديگر! 

حال آموزش و پرورش خود را به عنوان يك كارفرما معرفي مي­كند و از شركتهاي خدماتي به اصطلاح"خدمات آموزشي" مي­خرد. جالب نيست؟ آموزش و پرورش در اين تصور است كه مي­توان به جاي تربيت و استخدام معلمان با هزينه­هاي بسيار گزاف و پرداخت حقوق و ايجاد توقع پاداش و بازنشستگي و ... براي آنان مي­توان با يك تلفن و يك قرارداد ساده هر نوع معلم و در هر رشته­اي را از شركتهاي خدمات آموزشي درخواست كرد و اين شركتها در كوتاهترين زمان و با اندك­ترين هزينه درخواست آموزش و پرورش را اجابت مي­كنند و كارگران معلم و يا معلمان كارگر روانه­ي تدريس در كلاس­هاي درس مي­شوند. هر وقت كه از كار آنها خوشمان نيامد مي­گوييم نيازي به شما نداريم به سلامت! آنها بعد از اخراج ديگر با ما ارتباطي ندارند و بايد مسائل صنفي و معيشتي خود را با شركت خودشان در ميان بگذارند. به زعم تصميم­گيرندگان اين طرح با اجراي اين كار هم مي­توان هزينه ها را كاش داد و هم ميتوان از معظلاتي كه معلمان حق التدريس در مورد ايجاد توقع براي استخدام بوجود مي­آورند خلاصي پيدا كرد.

اما چرا اين طرح و تصميم براي آموزش و پرورش ما فاجعه خواهد بود؟ ­

 1. در بطن اين طرح اين خطر بزرگ نهفته است كه با در نظر گرفتن مشكلات مالي بزرگ در آموزش و پرورش و اين مسئله كه اين وزارتخانه مجبور است بيشتر از 95 درصد اعتبارات خود را در بخش پرسنل هزينه كند به تدريج اين طرح شايد موقت، مفري براي فرار از مشكلات مالي شود و هر سال به بهانه­ي عدم تامين منابع مالي كافي براي پرداخت حقوق معلمان رسمي، مسئولان رو به اين راه­حل سريع و آسان بياورند و روزي چشم باز كنيم و ببينيم كه آموزش و پرورش از معلمان رسمي خالي شده و اكثريت معلمان  را معلمان شركتي تشكيل مي­دهند كه وضع معيشتي آنها بسيار پايين است چرا كه دريافتي آنها در حدود يك سوم معلمان رسمي است. اينان چگونه معلمي خواهند كرد در حالي كه هيچ آينده و چشم­انداز اميدوار كننده­اي را فراروي خود نمي­بينند.

2. با اجراي اين طرح حرفه­اي بودن معلمان زير سوال مي­رود. واقعيت اين است كه تدريس يك كار حرفه­اي و تخصصي است. نياز به سالها آموزش دارد. معلمي كه بيست سال تدريس كرده است يك متخصص و حرفه­اي در كار خودش است. مي­داند برخورد با دانش­آموزان پر از پيچيدگيها و ظريف­كاري­هاست. حتي نوع نگاه معلم  براي دانش­آموز نكته­ها دارد. بينش، نگرش و جهان­بيني معلم در كار او تاثير مي­گذارد و مي­تواند دانش­آموزان زيادي را جذب مدرسه و علم و دانش بكند و يا آنان را از محيط علم و دانش فراري داده  به ورطه­هاي ناسالم بكشاند. هر كسي صلاحيت آن را ندارد  به صرف اينكه فوق ديپلم يا ليسانس دارد  در كلاس حضور يابد و دست به كار آموزش و تربيت نوباوگان جامعه شود.

3. همه­ي ما كم و بيش ديده­ايم  اولياي دانش­آموزان با چه نگراني و هراسي پي­گير ثبت­نام فرزندان خود در مدرسه­اي خوب هستند و حتي با وجود بضاعت مالي نامناسب حاضرند هزينههاي مالي زيادي را هم صرف كنند تا فرزندانشان در مدرسه­ي ­مناسبي تحصيل كنند. نگارنده هر سال شاهد بوده است كه بعضي از اولياي دانش­آموزان با چه استرس و هيجاني دنبال كلاسي هستند كه فلان معلم در آن تدريس مي­كند و وقتي مطمئن شدند كه فرزندشان در كلاس آقا يا خانم فلاني است چه نفس راحتي مي­كشند چون مي­دانند او معلم است، معلم حرفه­اي و متخصص.  مي­دانيم كه مدرسه­ي خوب را آجر و آهن و سيمان خوب نمي­سازد بلكه مدرسه­ي خوب را معلمان خوب مي­سازند. معلماني كه احساس تعلق به محيط كاري خود دارند سالها تحصيل كرده و آموزش ديده و گزينش شده­اند. اين احساس تعلق داشتن باعث از خود دانستن مدرسه و دانش­آموز مي­شود، باعث يگانگي معلم و مدرسه مي­شود. حال اين طرح به معلم مي­گويد تو يك كارگر هست و ساعتي كار مي­كني! من اصلا با تو طرف نيستم  هيچ تعهدي نسبت به تو ندارم، هر مشكلي را كه داري بايد با شركت خود حل بكني. مسائل و مشكلات تو ربطي به من ندارد. هر لحظه مي­توانم تو را بيرون بيندازم و يكي ديگر را به جايت درخواست كنم.

4. به زعم طراحان اين طرح با اجراي آن مي­توان به طور كلي از شر مشكلات استخدام معلمان حق التدريس به طور كلي خلاصي پيدا كرد چرا كه در اينجا آموزش و پرورش هيچ رابطه­ي اداري و مالي با فردي كه به عنوان معلم برايش كار خواهد كرد ندارد و او فقط با شركت مربوطه طرف خواهد بود . اما اگر به مسائل آموزش و پرورش و سيستم اداري و اجتماعي ايران واقف باشيم متوجه خواهيم شد همان مشكلات معلمان حق التدريس در ابعاد ديگر و بزرگتر بروز خواهد كرد. اصلا فلسفه­ي وجودي معلمان حق التدريس از زمانهاي گذشته چه بوده است؟ آموزش و پرورش در بعضي از مناطق به طور موقت كمبود نيرو داشته است بنابر اين از افرادي خواسته شده در ازاي مبالغي به صورت پاره وقت يا تمام وقت با آموزش و پرورش همكاري كنند. هيچ تعهدي هم مبني بر استخدام دائمي آنها وجود نداشته است اما اين استخدام موقت بعضي اوقات تا چندين سال و بلكه بيشتر از 10  سال طول كشيده است. حال بعد از 5 يا 10 سال چطور مي­توان معلم عذر آن معلم حق التدريس را خواست؟ طبيعي است كسي كه عمر و جواني خود را در اين راه سپري كرده است انتظار دارد در آموزش و پرورش استخدام شود. اعتراضها شروع مي­شود، بحث بين مجلس و دولت و وزارتخانه بالا مي­گيرد و بالاخره هر سال بخشي از اين نيروها استخدام رسمي مي­شوند و همه مي­دانند گريزي از  استخدام اين افراد كه به صورت موقت به آموزش و پروش آمده بودند وجود ندارد.

حال در اين پروسه چه چيزي تغيير كرده است؟ يك شركت بين آموزش و پرورش و معلم موقت ايجاد شده است كه به نظر متوليان در آينده تمام اين توقعات را مي­توان به آن حواله داد. اما مگر نه اين است كه اين شركتها هم با اجازه­ي دولت كار مي­كنند. در آينده اين نوع معلمان ساعتي از شركتي كه آنها را اجير كرده است متوقع خواهند شد و نتيجه­ي ­سالها زحمت و تلاش خود را از آنها كه استخدام رسمي آنهاست طلب خواهند كرد و اين شركتها كه عملا بيشتر از چند اتاق و دفتر و دستك نيستند يا منحل مي­ شوند و يا مشكل را به خود آموزش و پرورش ارجاع خواهند داد و در عمل همين مشكلاتي پيش خواهد آمد كه اكنون هم با آنها روبرو هستيم. با اين تفاوت كه در روش قبلي لااقل اين پولي كه به شركت خدماتي داده مي­شد در جيب آموزش و پرورش مي­ماند يا حداقل قسمتي از آن مي­توانست نصيب معلمان حق التدريس گردد.

  5. خبرنگاري از وزير آموزش و پرورش پرسيد آيا فرزندان شما در مدارس دولتي تحصيل مي­كنند پاسخ منفي شنيد. فكر نمي­كنم در سالهاي اخير مسئولان كشوري علاقه­اي به ثبت نام فرزندان خود در مدارس عادي دولتي داشته باشند و اين البته به نوعي طبيعي است چرا كه وظيفه­ي پدر و مادر اين است كه حداكثر سعي خودشان را بكنند تا فرزندانشان در مدارس و محيطهاي مناسب تحصيل كنند. اما از طرف ديگر اين غيرطبيعي است كه مدارس دولتي ما به گونه­اي باشند كه حتي وزير ­آموزش و پرورش هم تمايلي به ثبت نام فرزند خود را در اين نوع مدارس نداشته باشد. مدارس دولتي بايد آنچنان باشند كه وزير و هر مسئول محترم ديگري با افتخار بگويد كه فرزند من در فلان مدرسه­ي دولتي تحصيل مي­كند. درست است كه شايد معلمان شركتي با نصف اضافه­كاري معلمان رسمي حاضر به تدريس شوند اما آيا همه دوست دارند فرزندانشان در اين نوع مدارس تحصيل كنند؟  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/06ساعت   توسط اسماعیل سلیمی ساعتلو  |