اولین روز مدرسه دخترم ثمین
امروز روز شکوفه ها بود و اولین روز مدرسه دخترم ثمین. برای سال اولیها مراسمی در مدرسه ترتیب داده بودند. بچه ها همگی مانتو های هم شکل و هم رنگ پوشیده بودند دو کلاس بیشتر نبودند و دو صف تشکیل داده بودند. همگی مرتب و دوست داشتنی. خیلی از اولیا ی بچه ها آمده بودند اما مادر ها خیلی بیشتر بودند. مادرها همیشه نگران هستند و مادرهای امروزی خیلی بیشتر. دوربینهای عکاسی و فیلمبرداری در دستان مادران می خواستند این لحظه ها را برای سالیان آینده ثبت کنند. ساختمان مدرسه بسیار قدیمی است و مرا یک لحظه کشاند به سالهای دور، روزی که خودم اولین روز مدرسه ام بود و آن ترس و اضطراب شیرین یک لحظه در درونم زنده شد. گرمای دست مادرم را یک لحظه در دستم احساس کردم و نگاه خداحافظی لحظه آخر، یعنی که دیگر باید خودت باشی. به چشمهای ثمین نگاه کردم، شاید درونش را بخوانم مثل اینکه نگران بود اما بیشتر کنجکاو به نظر می آمد تا نگران. شاید این روز مهمترین روز زندگی انسان امروزی باشد. ثمین دیشب خودش زودتر خوابید تا بتواند صبح زود بیدار شود. از کیف و کفش و لباسهای جدیدش خیلی خوشش می آید. شاید هم می خواست زودتر صبح شود و وقت مدرسه. یقینا در دنیای امروز به لطف روان شناسی و آگاهی مردم و مسئولین، دیگر در مدارس آن جو اضطراب و ترس گذشته حاکم نیست و این مراسم روز شکوفه ها ابتکار جالب و مفیدی است که دانش آموزان پایه اول به دور از هیاهوی پایه های بالاتر با محیط مدرسه آشنا می شوند.
بعد از خواندن قرآن توسط یکی از بچه ها خانم مدیر مدرسه که جوان تر از معلمها بود به بچه ها و اولیا خوشامد گفت و شعری خواند به نظرم از مجتبی کاشانی. شعر محتوای مناسبی داشت، آرزوی دوستی و صلح و محبت، اما به سبب سر و صدا همه قسمتهایش را متوجه نشدم. بعد از آن معلم هر کلاس گلی را به دست هر کدام از بچه ها داد. گلها در دو رنگ بودند و به این وسیله کلاس هر نفر هم مشخص می شد. یکی از خانم معلمها که خانم میانسالی بود خیلی خوش اخلاق و خنده رو می نمود و موقع دادن گل با دختر کوچولوها خوش و بشی هم می کرد که در این مواقع بسیار تاثیر گذار است. خوشبختانه ثمین هم مثل اینکه در کلاس ایشان است. در پایان از بچه ها خواسته شد با صف به داخل ساختمان بروند و بچه ها بدون صف داخل رفتند! دختر کوچولوها هنوز مقررات را نمی دانند، خوب روز اول است و انتظاری بیش از این نمی توان داشت. بچه ها داخل رفتند و پدر و مادر ها هم باید بروند و دو ساعت دیگر برگردند.
خدا کند روزهای خوبی در انتظار کودکانمان باشد. روزهای خوبی برای همه دختران و پسران کوچکی که امروز دستان مادرانشان را سخت چسبیده بودند. خدا کند که چشمهای بچه ها جز برای دوری چند ساعته مادرانشان هیچ وقت خیس نشوند. آرزو می کنم تمام بچه های دنیا دست نوازش معلم مهربانی را بر سرشان تجربه کنند و آن را هیچوقت از یاد نبرند.
