تبليغاتX
معلم و جامعه

معلم و جامعه

نگاه یک معلم به جامعه، فرهنگ، سیستم آموزشی و .....

پیش از جنبش مشروطه و همچنین در سالهای نخست آن جنبش، مدرسه آمریکاییان در تبریز در نزد آزادیخواهان ارج و قربی داشت. زیرا یگانه جایگاهی بود که زبان انگلیسی و دانش اروپایی در آن درس داده می شد.

 

این باسکرویل جوان بیست و پنج ساله‌ای می‌بود که اندکی پیش از جنگهای تبریز برای آموزگاری از امریکا به این شهر رسید. چنانکه مستر "شت" نوشته است، جوان غیرتمند تازه دانشگاه پرینستون را تمام کرده و گواهینامه‌ی B.A گرفته بود و نخستین کارش همین بود که به آموزگاری در این مدرسه آمد.

 

جوان پاکدل به تبریز رسید و سراسر شهر را پر از جوش و جنبش یافت. خونش به جوش آمد و به آزادی ایران دلبستگی پیدا کرد. .... چون در آمریکا دوره سپاهیگری را به پایان رسانیده بود و در آن باره آگاهی داشت تصمیم گرفت جوانانی را زیر دست خود گرفته و به آنان سپاهیگری یاد دهد.

گویا از ماه بهمن بود که باسکرویل با این جوانان آشنا گردیده و به آن شد که ایشان را سپاهیگری یاد دهد و از همان روز به کار پرداخت و برای اینکه کونسول آمریکا و مدرسه آگاهی نیابد حیاط ارگ را برای این کار برگزید که هر روز عصر جوانان در آنجا گرد می‌آمدند و به مشق و ورزش می‌پرداختند. جوان ساده درون آرزوی بس بزرگی در دل می‌پرورید. دسته‌ی خود را «فوج نجات» نامیده بود و از یکایک آنان پیمان گرفته بود در هر جنگی پیشرو باشند و چون به دشمن نزدیک شوند در بند سنگر نبوده و فدایی‌وار به ایشان بتازند بکشند و کشته شوند  چنین کاری از یک مشت جوانان توانگرزاده‌ی ناآزموده چشم می‌داشت.

در این میان کونسول آمریکا از کار باسکرویل آگاهی یافته و دلگیر گردید و یک روز پسین به هنگامی که سربازخانه پر از مردم شده و سردار و پاره‌ای از نمایندگان انجمن در آنجا بودند به سربازخانه آمد، به او یادآوری کرد که این کار سرپیچی از قوانین آمریکا است و از او خواست به مدرسه و سر کار خود بازگردد. باسکرویل آنچنان شوریده‌دل بود که اعتنایی نکرد و پاسخ داد چون ایرانیان در راه آزادی می‌کوشند من به ایشان پیوسته‌ام و باک از قانون امریکا ندارم. برخی می‌گویند: پاسپورت خود را درآورده و به کونسول داد. سردار و نمایندگان انجمن از او خواستند که این کار را انجام ندهد و گفتند ما دوست نداریم در راه آزادی ایران آسیبی به شما برسد و دوست داریم شما به مدرسه برگردید. باسکرویل به این سخنان گوش نداد و از این هنگام از مدرسه و آمریکاییان بریده یکباره به ایرانیان پیوست.

 

 

باسکرویل «فوج نجات» آراسته و چنین می‌خواست که در این جنگ (شام غازان) فوج او پیشاهنگ بوده و هنرنمایی کند و با این آرزو شب و روز ناآرام می‌زیست. ولی افسوس که آزمایش، ناآزمودگی او را نشان داد. آن همه رنجها بیهوده شده خود او نیز بر سر این آزمایش رفت.

 

«علوی‌زاده» که ا آغاز جنگ در میانه‌ی مجاهدان و سپس  با دسته‌ی باسکرویل می‌بود می‌گوید: ..... همین که کوچه باغ را به پایان رسانیده و به دهنه کشتزار نزدیک شدیم باسکرویل فرمان دو داده، خویشتن در جلو رو به سنگر قزاقان دویدن گرفت. چند تنی از ما پی او را گرفتند و دیگران چون توپ و گلوله را در برابر می‌دیدند پیروی نکرده، بیدرنگ دو دسته شده، دسته‌ای به باغهای این دست و دسته‌ای به باغهای آن دست درآمدند و پشت درختها و دیوارها سنگر گرفتند اما باسکرویل همین که تیری انداخت و چند گامی دوید قزاقی آماج گلوله‌اش گردانید و در آن هنگام که می‌افتاد فرمان «درازکش» داد. آن چند نفر که چند گامی در پشت سرش بودند خوشبختانه در آن هنگام به پشته‌ای رسیده بودند و در برابر آن دراز کشیدند. آواز باسکرویل بلند شد: «حاجی آقا من تیر خوردم». این گفته دیگر خاموش شد.

 

بدین‌سان جوان پاکدل امریکایی جان خود را باخت. یک تیری انداخت و با یک تیری هم از پا افتاد.

 

مرگ باسکرویل به تبریزیان سخت افتاده و همه را افسرده گردانیده بود. هزار کسی از خود تبریزیان کشته می شد راه دیگری داشت و باسکرویل چون میهمان به شمار می‌رفت هر کسی از آن پژمرده می‌گشت. برآن شدند جنازه‌اش را با شکوه بسیار به خاک بسپارند. روز سه‌شنبه به این کار پرداختند و چون جنگی در میان نبود با آسودگی به این کار پرداختند. سراسر راه از شهر تا گورستان آمریکائیان، مجاهدان این سو و آن سو صف کشیده و با تفنگهای وارونه ایستادند. ... همه را اندوه گرفته پژمرده و افسرده می‌بودند. میانه راه در چند جا پیکره برداشتند و چون جنازه بدین‌سان به گورستان امریکائیان رسید در آنجا یک سلسله گفتارهایی رانده شد و شور و خروش سترگی برخاست. از کسانی که به گفتار پرداختند بارون «سدراک» از آزادیخواهان ارمنی بود و چنین گفت: «من اکنون بی‌گمان شدم که مشروطه ایران پیش خواهد رفت زیرا که خون این جوان بی‌گناه در راه آن ریخته گردید».

 

انجمن می‌خواست پولی به امریکا برای مادر باسکرویل بفرستد. دکتر «وانیمان» که ریش سفید آمریکائیان در تبریز بود رضایت نداد. تفنگی که آن جوان به دست می‌گرفت و به هنگام کشته شدن نیز در دستش بود را پیدا کرده، نامش را و این که در راه آزادی کشته شده به روی آن نویسانده به یادگار برای مادرش فرستادند. نیز دسته‌ای از کسانی که زیردست او می‌بودند با رخت و کلاه ویژه‌ی خود پیکره‌ای برداشته و به آمریکا فرستادند.

 

منبع: تاریخ مشروطه ایران، احمد کسروی  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/11ساعت   توسط اسماعیل سلیمی ساعتلو  |