گاهی فکر می کنم نسل ما ( نسلی که حوالی چهل است) نسل سوخته و مانده در برزخ است. نسلی، زاده با فقر و انقلاب و جنگ. کشتن و کشته شدن برایش آسان به مثابه خود زندگی.
تا آمدیم خودمان را بشناسیم ارزشها و هنجارهایی در عمق جانمان تنیده شدند که ذره ای عدول از آنها را برابر با کفر و الحاد تصور می کردیم. بعدها فهمیدیم نسل جدید چه آسان به دنیا می نگرد و چه آسان همه آن چیزی که ما مقدسشان می دانستیم پوچ می انگارد و ما چه اصراری بر حفظ آنها داشتیم. در زمانه جدید هم ما دلشوره از دست دادن ارزشها را داریم و از اینکه هر روزی دیواری فرو می ریزد نگران می شویم. ما با رنج زاده شده ایم. همیشه رنج برده ایم. هم در ایجاد ارزشها و هم در مشاهده فرو ریختن آنها.
در کلاس درس که می نشستیم از مدیر، ناظم و معلم هراس داشتیم. در خانه از پدر و مادر. دست نوازشی بر سرمان کشیده نشد که مبادا لوس شویم. کسی بر آرزوهای کودکیمان آری نگفت چرا که زمانه کودکسالاری نبود. وقتی بزرگ شدیم از اینکه دیدگانمان ناخواگاه بر طره مویی بیرون افتاده از سر سهو افتاده بود احساس گناه کردیم و بر خودمان لرزیدیم و اینک ....
به نبردی رفتیم که پایانی بر آن متصور نبود. در زیر بارن آتش و دود ماندیم و صبر کردیم. ترسیدیم و به روی خودمان نیاوردیم. در تقویممان نوشتیم شاید مرگمان امروز باشد و به کسی نشان ندادیم.
اکنون زمانه دیگریست، ما نمی دانیم متعلق به چه زمانه ای هستیم. در برزخی گرفتاریم معلق در میان زمین و آسمان.
