تبليغاتX
معلم و جامعه

معلم و جامعه

نگاه یک معلم به جامعه، فرهنگ، سیستم آموزشی و .....

 

 

      شهریور از نیمه گذشته است. بوی مهر می آید. بوی دوران کودکی، بوی دیوارهای کاهگلی باران خورده ی کوچه های باریک قدیمی. خاطره صدای باد پاییز پیچیده در میان کوچه تنگ و ترس همیشگی مادر بزرگ از صدای آن. ترنم بوی خوشایند کتابهای جدید و لباسهای نو کم کم دارد در فضای شهریور شنیده می شود. همه چیز دارد برای یک مدرسه و یک سال دیگر مهیا می شود.

امسال از زیارت وجود نازنین و پر محبت دوست عزیزم جناب آقای صراف زاده در مدرسه محروم خواهیم بود، چرا که ایشان بعد از 31 سال کوشش در عرصه تعلیم و تربیت امسال به افتخار بازنشستگی نائل آمده اند. این نوشته را به ایشان تقدیم می نمایم.

 

 صبح اول وقت زودتر از همه می آمدی، سرحال و امیدوار. می دانستم مثل همه مشکلات و گرفتاریهای زیادی داری اما هیچوقت نا امید و ناراحت نبودی یا خودت را آن طور نشان نمی دادی. اگر کسی از همکاران غمگین و افسرده می نمود تو اولین کسی بودی که کنارش می نشستی و جویای حال می شدی. در زنگ استراحت در اتاق معلمان قدم می زدی، کمتر می نشستی یا اگر می نشستی از سر تواضع  روی صندلیهای نزدیک در.

بعد از آنکه زنگ می خورد دیرتر از دیگران با انبوهی از ورقه و خط کش و پرگار در دستهای سفید شده با گچ وارد می شدی و بلند سلام می کردی و خسته نباشید می گفتی. در این ده سالی که با تو بودم هیچگاه دروغ و غرور و ریا از تو ندیدم. صداقت و محبت و یکرنگی بسیار دیدم. همیشه بیزار بودی از کسانی که به خاطر متاع دنیا چاپلوسی و کرنش می کنند. همیشه می شد از حضورت نیرو گرفت و امید.

 با اینکه درس ریاضیات به نظر درس خشکی می رسد اما همیشه با دانش آموزان ارتباط خوبی داشتی. وقتی از بچه ها  از معلم ریاضیشان می پرسیدم همیشه به نیکی و ادب و احترام از تو یاد می کردند. راستش تا پارسال نمی دانستم هنرمند هم هستی. در یکی از کلاسهای دوم که این بی هنر به اجبار یک ساعت هنر تدریس می کرد، بچه ها از نقاشی شما بسیار تعریف می کردند. یادت می آید همین امسال این خاطره را نقل کردی؟ گفتی در روستا تدریس می کردی و چون معلم تخصصی هنر وجود نداشت مجبور بودی هنر هم تدریس کنی. در اولین جلسه یکی از دانش آموزان دست بلند کرد و پرسید آقا هنر یعنی چه؟ و تو ماندی به یک کودک چه تعریفی از هنر بکنی.  یکی از کاغذهای باطله را برداشتی و یک قایق از آن درست کردی و گفتی هنر یعنی این. براستی در آن موقعیت بهترین تعریف از هنر همان می توانست باشد.

یک بار هم خاطره جالبی از ساعت هنر تعریف کردی. در همان روستا به بچه ها گفتی برای ساعت هنر برای جلسه بعدی نقاشی یک مرغ را بکشند و بیاورند. همه بچه ها مرغ نقاشی کرده بودند ولی یکی از بچه ها خروس کشیده بود. برای جلسه آینده بار دیگر نقاشی مرغ را سفارش کردی. باز هم آن پسر خروس کشیده بود. از او پرسیدی که چرا تو فقط خروس می کشی و او جواب داده بود: آخر آقا ما در خانه مان مرغ نداریم، فقط یک خروس داریم!

باز تعریف می کردی از زمانی که ناظم مدرسه بودی از دانش آموزی که پدرش چند سال قبل از دنیا رفته بود. این دانش آموز در مدرسه به دزدی معروف شده بود. اگر مداد و خودکار و پول دانش آموزان گم می شد، سرانجام مشخص می شد کار دانش آموز یاد شده است. تو او را صدا کردی و بدون خشونت و پرخاش دلیل کارهای او را پرسیدی. او در جواب گفته بود اگر من چیزی هم بر ندارم اکنون دیگر به دزدی معروف شده ام و همه گم شدنها را تقصیر من می دانند پس چه بهتر که لااقل چیزی بردارم.

و تو چون می دانستی آنها فقیر هستند یک جایزه مالی از جیب خودت مقرر کردی مبنی بر اینکه اگر او دست به دزدی نزند هر هفته بیاید و جایزه اش را از تو بگیرد و او هم تا پایان سال می آمد و ه هفته جایزه را می گرفت و دست به آن کار زشت نمی زد. تا سرانجام از آن کار دست کشید.  در این قضیه نکات اخلاقی و انسانی و تربیتی زیادی وجود دارد.

 

این را به نیکی می دانم که به هر دلیل در سیستم موجود کسانی که کار خوب انجام دهند و دلسوزند، بازخورد و پاداش خوب دریافت نمی کنند و متاسفانه چه بسا بی هنران و بی فکران به نان و نوا می رسند. اما آنچه که امثال شما به آن دست پیدا کرده اید گوهری ارزشمند است که همان وجدان اخلاقی و انسان بودن به معنای واقعی است که شخص را از هر گونه نظارت بیرونی رها می سازد و نظارت درونی را جایگزین آن می سازد در این صورت خود شخص هم، از درون به بزرگترین لذتها دست می یابد و بودن در چهار دیواری کلاس، میان بچه های خود را بزرگترین تفریح و لذت می شمارد.

 

دوست عزیزم، لقمه های پاک جانهای پاک را می پرورند. خوشا به حال فرزندانت که ذره ذره جسم و روحشان با این لقمه های مادی و معنوی پاک، آکنده شده است. آنان باید واقعا به وجود پدری چون شما افتخار کنند چرا که اگر چه ممکن است پدر نتوانسته باشد بهترین امکانات مادی را فراهم آورد اما انسانیت، پاکی، صداقت و یکرنگی را نمی توان با هیچ یک از متاعات دنیوی معاوضه کرد. شاگردان تو هم در هر جایی که باشند و به هر مقامی که رسیده باشند همیشه تو را معلم خویش می دانند و منت دار.

برای دوست عزیزم سلامتی و عمر طولانی همراه با عزت و سرافرازی آرزومندم. می دانم باز هم هر کجا که مشغول باشند وجودشان مایه امید، افتخار و عزت خواهد بود. اگر مطلب مرا می خوانند به عنوان یک دوست و شاگرد کوچک می خواهم اگر نمی توانند سیگار را به طور کلی کنار بگذارند لااقل آن را محدود کنند.

 

روزها گر رفت گو رو باک نیست                     تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/06/16ساعت   توسط اسماعیل سلیمی ساعتلو  |